خرید بک لینک
نمیدانم چطور شد ، که یکدفعه از آدمی نامرتب و شلخته ، تبدیل به آدم مرتب و تا حدی وسواسی شدم .

قبلا ها برایم مهم نبود که چقدر ظرف نشسته توی سینک هست یا اینکه رختخوابها تا چه ساعتی روی زمین پهن باشد ، یا اصلا مهم نبود که لباسهای شسته شده روی بند را تا نکرده داخل کشوها بگذارم ... اما الان مدتیست که همه چیز تغییر کرده .

ظرفها به موقع شسته می شود

لباسها تا می شود

خانه جاروبرقی می شود

روی آینه ها مرتب برق می افتد ... اما

یک چیز هست که این روزها مرتب نمی شود ، برق نمی زند ،

یک چیز هست که این روزها هر روز شلوغتر از روز قبل می شود ...

ذهن من ...

آرزوها و خواسته های من ...

کارهایی که دلم می خواهد بکنم و جاهایی که دلم می خواهد بروم ...

ذهنم شبیه سمساری شده ، بی نظم و بی ترتیب ،

به نرگس می گویم ، وای نرگس نمی دانی که چقدر ذهنم آشفته است ...

نگاهی متفکرانه می کند و لیوان را به لبهایش نزدیک می کند ، و می گوید : می دانم ، بدهی هایت زیاد است، و من با کمی درنگ می گویم ، بدهی ها فقط بخش کوچکی از ذهن مرا آشفته کرده ، چیزهای دیگری هم هست و در ذهنم واگویه کردم ، دانشهایی که کسب نکرده ام ، سازهایی که نزده ام ، طرحهایی که نکشیده ام ... کوه ها و جویبارها و درختانی که ندیده ام ... آتش هایی که فوت نکرده ام ، طعمهایی که نچشیده ام ، شعرهایی که نخوانده ام ، آدمهایی که نشناخته ام ، راههایی که نرفته ام ... شهرهایی که ندیده م ...

آه خدایا ، چطور ممکن است ...

روحم درون جسمم جا نمیشود . بالهایم را کجا گذاشته ای ؟

پیدایشان نمی کنم .

برچسب: نویسنده: کوروش قنبری تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:42

صفحه بندی