انگار باری را از روی دوشم برداشتند . کار سختی بود . بدون پول نقد ، خانه خریدن سخت بود .
شنیدن سرزنش اطرافیان که چرا خودت را در زحمت می اندازی سخت بود .
فکر کردن به اینکه کل حقوق را باید برای پرداخت قسطهای خانه کنار بگذارم سخت بود .
اما من موفق شدم . دیروز سند خانه را به نام من زدیم .
خدا کمک کرد و من همت کردم و به یک هدف دیگرم رسیدم .
خریدن خانه یکی از هدفهایی بود که سالیان گذشته در سر داشتم .
اگر چه خرید خانه با فروش ماشین عزیزم :( و هزار تا قسط و قرض امکان پذیر شد اما مهم این بود که من به یکی دیگر از هدفهایم رسیدم .
و امروز هدف بعدی را مشخص می کنم . خرید 2 دستگاه خودرو سواری تا پایان سال 1398
من می توانم ،
من می توانم چون خدا کمکم می کند .
چون دستهای خدا را در لابلای تار و پود زندگیم می بینم .
من عاشقانه دوستش دارم و برای دیدن و به آغوش کشیدنش لحظه شماری می کنم .
خدایا مرا به لحظه ی وصالت نزدیک کن . تو مهربان ترینی با من .
تو مهربان ترینی با خلق
تو همه جا هستی و همه جا به ما نگاه می کنی
من تو را می بینم ، همین الان ، تو را می بینم که چون انرژی نورانی و درخشانی در کل فضای پیرامون من جاری هستی .
خدایا خواهش می کنم که نگذاری از تو دور شوم .
خواهش می کنم نگذاری قدم به راهی بگذارم که خوشایند تو نیست .
خدایا بابت همه ی کمکهایی که به من می کنی ممنونم .
تو روزی ده بی منت و یاری بخشی بی ریا هستی .
بابت همه ی روزهای بد و خوب زندگیم که همه مطابق با برنامه ی تو پیش می رود ممنون .
برچسب:
نویسنده: کوروش قنبری