هر چیز که در جستجویش باشی را خواهی یافت .
عطف به پست قبلی و درگیری ذهنی که برام در خصوص ارتباط مولانا و شمس پیش اومده بود ، اینترنت را جستجو کردم ولی متاسفانه چیزی که بتونه راضیم کنه پیدا نکردم .و این مطلب از قسمت خودآگاه ذهنم کمی عقب تر رفت .
یکروز صفحه اینستاگرام"استادِ جان " را نگاه می کردم که یک جمله ارزشمند و کوتاه به نقل از شمس تبریزی گذاشته بود . زیرش یکی از خواننده ها یه همچین پیامی گذاشته بود " از وقتی اون رمان را در خصوص زندگی شمس و مولانا خوندم ، هر جا میرم رد پایی از این دو تا می بینم ، واقعا شگفت انگیزه " و در چند تا کامنت جلوترش ، چند نفر ازش خواسته بودن که اسم اون رمان را بگه
و اون گفته بود " ملت عشق "
تپش قلبم بیشتر شد ، سریع صفحه را بستم و یه صفحه جدید نت باز کردم و این رمان را جستجو کردم ، با اشتیاق و علاقه زیادی لینکهای متعددی را که اظهار کرده بودن فایل پی دی اف را گذاشتن چک کردم و بالاخره با تلاش بسیار تونستم این رمان بسیار زیبا را دانلود کنم .
رمان در حدود 540 صفحه بود و من با اشتیاق شروع کردم به خوندن . ولی لذتی که در خواندن کتابهای کاغذی هست در خواندن کتابهای الکترونیکی نیست . بیست صفحه از رمان را پرینت گرفتم و بردم خونه ، اما به چشم هم زدنی اون بیست صفحه تموم شد و من ماندم و حس کنجکاوی درهم آمیخته با اشتیاق فراوان . دلم میخواست رمان را در دستهام می گرفتم و به قلبم فشار می دادم .
فرداش با مترو رفتم دانشگاه . موقع برگشتن تو ایستگاه مترو ، یه آقایی هست که همیشه میاد و بساط می کنه و کتاب می فروشه ، بعضیاش دسته دوم هستن و بعضیاش هم نو .
وقتی از مترو پیاده شدم پیش خودم گفتم کاش رمان ملت عشق را داشته باشه . اگه داشته باشه همین الان رمان را میخرم ، همینکه نزدیکش شدم دیدم فروشنده با یه خانومی مشغول صحبت کردنه . یهو شنیدم که به خانومه داره میگه که رمان ملت عشقو خوندی ؟!
همین موقع سر رسیدم و گفتم آقا رمان ملت عشق را دارید ؟ و اون دو تا به شگفتی به من نگاه کردن .
آقای فروشنده یه لبخندی زد و گفت بله دارم ، اونروز بارون میومد و فروشنده مجبور بود کتابهاش را زیر چتر بزرگی بصورت عمودی روی هم بچینه که خیس نشن . با زحمت زیاد رمان را پیدا کرد و داد دستم .
دختر خانوم جوان با لبخندی به من نگاه کرد . توی چشماش می خوندم که دنیای ذهنی مشابهی با هم داریم . سوار ماشین شدم و به سمت خونه حرکت کردم .
رمان را ظرف دو روز تموم کردم و الان چند روزه که از اتمام رمان می گذره . اما یه لحظه هم یادم نمیره .
دنیای شمس ، مولانا ، اللا (زن آمریکایی که در گیر و دار خواندن این رمان عاشق شد )
با خودم می گم چقدر اللا شبیه منه ، چقدر مظلوم و مطیع ، چقدر قادره از حقش بگذره بخاطر اینکه زندگیش طوفانی نشه . چقدر سختشه که مث من سالهای سال بدون عشق همسرش زندگی کنه . اما اون از زندگیش برید و وبلاگ دنبال کلمه عشقش رفت ، ولی من اینکارو نخواهم کرد . هیچ وقت .
اللا خیلی شبیه منه ، و من شبیه هیچ کس نیستم .
من در دلم غوغایی هست .
روز بعد از خوندن رمان ، وارد فاز جدیدی شدم ، داشتم توی نت وبلاگ دنبال کلمه مرجعی برای کلاسهای عرفان و سماع می گشتم که یکی از همکارام وارد شد .
بین خودمان باشه ولی از وقتی این همکار ساکت و مرموز وارد شرکت ما شده ، احساس خوبی بهش دارم . اگر بگم شباهت زیادی بین اون و پرتره های عیسی مسیح هست گزاف نگفتم . اون شباهت زیادی به مسیح داره ، چهره اش خیلی آرومه ، چشمهای درشت و عسلی ، موهای مواج ، ریش خرمایی و وحشی ، و دندان های ردیف و سفید و لبخند موزون .
داشتم رقص سماع را تو آپارات نگاه می کردم و که از در اومد تو .
هندزفری تو گوشم بود ، گفت شما هیچ وقت تلفنتونو جواب نمیدین . با تعجب به تلفن روی میزم نگاه کردم و گفتم تلفن زنگ نزد !
گفت دیروز و پری روز ، گفتم نبودم .
شرمنده شد ، بهش گفتم ایمانت رفت ، دیدی زود قضاوت کردی
گفت پس " کارما" داره ، از شنیدن این کلام یکه خوردم ، معمولا این کلمه را همه بکار نمی برن ، آدمهای معدودی هستن که در این خصوص اطلاع دارن و در عین مقبولیت ، ازش تو محاورات استفاده می کنن ، الان که بهش فکر می کنم مطمئنم که تو اون لحظه دهنم از شگفتی باز مونده بوده
بهش گفتم چی گفتید ؟ پیش خودش فکر کرد که من نمیدونم کارما چیه و به تته پته افتاد و گفت منظورم اینه که ...
گفتم نه شما گفتید کارما ؟ گفت بله ، گفتم چه جالب این کلمه را از کجا بلدید ، گفت از کتاب ، من کتاب می خونم !!!
نمیتونستم منظورم را بهش بفهمونم ، من احساس می کردم اون با این کلمه وارد دنیای ذهنی من شده بود و بین این همه آدم که هر روز دور و ور من هستن فرق داره . بحث کشید به عرفان و کلاسهای عرفانی و من به یقین رسیدم که اون با آدمهای اطراف من فرق داره .
اون درد منو می فهمه و میدونه من وبلاگ دنبال کلمه چی هستم .
گفت وبلاگ دنبال کلمه چی می گردی ؟ گفتم کمال
گفت :" منم "
امیدوارم هر روز و هر روز فرصتی پیش بیاد تا بتونم با اون در مورد دنیام صحبت کنم . دنیایی که نمی تونم با خیلیها ازش حرف بزنم .
تحت تاثیر کتاب سرنوشت ارواح دارم به این نتیجه می رسم که این آدم را تو زندگیای قبلیم هم دیدم .
من اونو می شناسم .
قیافش شبیه عیسی مسیحه .
دیشب به همسر گفتم ، میدونی چی فکرمه ؟
گفت چی
گفتم میخام برم وبلاگ دنبال کلمه ساز سنتی ، دلم میخاد تک خوان ساز سنتی باشم .
یهویی زد زیر خنده و به بلور گفت ، بلور ، مامانو نگاه کن ، از الان داره مقدماتی را فراهم میکنه تا بعد از تموم شدن دانشگاهش بره کلاس ساز ، و دوباره زد زیر خنده ،
بلور در حالیکه با تب لتش داشت پرتره یک دختر جوان با چشمهای آبی را میکشید زیر چشمی نگاهم کرد . اما هیچی نگفت .
یه شعر از مولانا پرینت گرفتم زدم رو در یخچال و با بلور داریم حفظش می کنیم .
ای عاشقان ای عاشقان ، پیمانه را گم کرده ام
در کنج ویران مانده ام ، خمخانه را گم کرده ام
هم در پی بالاییان ، هم من اسیر خاکیان
هم در پی همخانه و هم خانه را گم کرده ام
آهم چو بر افلاک شد ، اشکم روان بر خاک شد
آخر از اینجا نیستم ، کاشانه را گم کرده ام
در قالب این خاکیان ،عمریست سرگردان شدم
تا جان اسیر حبس شد ، جانانه را گم کرده ام ....
دیشب داشتم قرآن می خوندم ، معنیاشو می خونم ، به بلور گفتم ، بلور نگاه کن اینجا رو ، تو قرآن نوشته ، خدا با حضرت موسی حرف زده و جای دیگه هم فرموده که حضرت مسیح را پیش خودش بالا برده ،
بلور با چشمهای درشتش روبروم نشسته بود و نگاهم می کرد . گفت مامان تو چقدر معنوی هستی ! ! !
اما من معنوی نیستم ، من پر از حسادتم ، حسادت به حضرت موسی که خدا باهاش حرف زد و حسادت به حضرت عیسی که خدا بردش بالا پیش خودش ...
من از زندان تنم خسته ام ، سوی خدا دویدن می خواهم ....
برچسب:
نویسنده: کوروش قنبری