حرف قشنگی به ذهنم نمی رسد ، قایق شعری ندارم که سوار موجهای آرزو شوم و در دریای خیال چشم بسته به قلب عشق رسوخ کنم تا دلم پر بشود از هوای عاشقی و آه که صدای این هوای وبلاگ پاییز کلمه ی چه ولوله ای به پا می کند در من
کاش باز بتوانم عودی روشن کنم و در محراب خود ، پر شوم از حس زیبای وصال ...
کاش باز بتوانم صبحگاهان ، خودم را در آغوش درختان و گلهای پارک ، پشت کوچه مان از دید هر چه آلودگیست پنهان کنم . ..
کاش آن حس عرفانی و اشک نیاز من هر روز در من ایجاد شود و غرق شوم در عشق ...
راستش را بخواهی چند وقتیست کتابهایی می خوانم در مورد سفر و سرنوشت روح
دلم میخواست بدانم که روحمان به کجا می رود وقتی از پیله ی تن رها می شود
و بیشتر از همه دلم میخواهد بدانم که هدف من از اینکه این جسم را برای حضور در این زندگی زمینی انتخاب کرده ام چه بوده ؟
آیا من در زندگی قبلی خود انسان نابکاری بوده ام و اکنون ، در این زندگی باید تاوان زندگی قبلی را پس بدهم تا بتوانم روح سالمتری داشته باشم ؟
یا نه ، آیا هدف من این بوده که زندگی پر از رنج و مشقتی را انتخاب کنم تا بتوانم به تعالی برسم ؟
راهنمای روح من کیست ؟ آن کس که پس از مرگم به استقبال من می آید ، او که در این زندگی ، به من کمک می کند و راه را نشانم می دهد کیست ؟
به سمیه می گویم ، سمیه ، کاش زودتر بمیرم ،
چشم غره می رود ، ولی نمی داند که من چرا می خواهم بمیرم ...
با خودم می گویم ، شاید حس کنجکاوی است ، شاید حس ماجراجویی ، ...
اما نه
من دلم میخواهد خدا را بغل کنم . من دلم می خواهد او را ببینم و با او حرف بزنم .
من میخواهم بفهمم که روح من ، چرا این جسم را ، این شهر را ، این خانواده را ، برای من انتخاب کرده .
من می خواهم یکی به من بگوید هدف من در زندگی چیست ؟ من باید چه خدمتی انجام دهم .
آیا من باید یاد بگیرم که حسود نباشم ، آیا من باید یاد بگیرم مهربان باشم ، آیا من تقاص زندگی قبلی را پس می دهم ...
من دلم یک پرتغال می خواهد ، که بنشینم کنار بلور و طلایی و فیلم ببینیم و در کنار بخاری بخوریم .
و بعد آساناهای یوگا را انجام دهم و سر سجاده ام بنشینم ...
من دلم میخواهد با خدا باشم .
من دلم میخواهد دلم از کینه و نفرت ، بخل و حسد ، خالی شده و عشق کائنات را در خود جای دهد .
خدایا ، نگاه کن ، یک لحظه ، فقط همین یک لحظه را نگاه کن ، من دلم تو را میخواهد .
من دلم عشق می خواهد ، وبلاگ پاییز کلمه می خواهد ، سجاده می خواهد و کتاب تو را که در دست گرفته و به آیه هایش فکر کنم . فکر کنم که چه می گویی؟
و بعد با دلخوری قرآن را ببندم و بگویم خدایا باورم نمیشود ، تو خیلی مهربان تر از آن هستی که انسانها را مجازات کنی ، ، تو نمی توانی آنقدر سنگدل باشی که صدای انسانهای گناهکار را ، وقتی که تو را می خوانند نشنیده بگیری ،
زنگ می زنم به مادرم ، مادر جان غصه ی مرا نخور ، دیگر کودکانم گرسنه نمی مانند .
فکرهای دیگری هم توی سرم می چرخد ، من دارم در روزمرگی های زیاد خود غرق می شوم .
یک دشت پر از چمن ، که در انتهای آن یک کلبه ی چوبی است و آنسوتر رنگین کمان نمایان شده ، را می خواهم ،
من از همین دشت به دیدار خدایم خواهم رفت .
و کاش بلور و طلایی بدانند که من حتا پس از مرگم هم مراقب آنها خواهم بود . کاش بدانند که من همیشه در کنار آنها خواهم ماند .
رئیسم دیگر کم کم دارد چپ چپ نگاهم می کند ، صدای تلفن قطع نمی شود ، چرا آن کسی که پشت خط است نمی بیند دستم بند است . دارم اینها را می نویسم ... خدا را شکر ، صدایش قطع شد .
یک بسته شکلات تلخ را چه کسی روی میزم گذاشت ؟ با خودم می گویم من که شکلات نخریده بودم . یک سایه ای از پشت پارتیشن رد می شود ، بوی عطر آشنایی می آید ...
ساعت چهار و شش دقیقه است ... روزهای وبلاگ پاییز کلمه ی هوا زود تاریک می شود ، طلایی در مهد منتظرم است ... اوه خدای من فایل ارایه فردا را هنوز مرور نکرده ام . فردا کلاس دارم ...
روزهایم شلوغ و شبهایم خسته است ...
این خستگی کی از تنم در خواهد آمد ... نمی دانم
برچسب:
نویسنده: کوروش قنبری