کاش میرفت سر کار ، گاهی خونه نبود ... وقتی غروبها میرسیدم خونه نبود ... سر کار بود و شب آخر وقت میومد و ما سه تایی از نبودنش خوشحالی می کردیم .
یا مثلا یه روز پنجشنبه ، اون صب زود میرفت سر کار ، اما ما سه تا ،تا لنگ ظهر می خوابیدیم و بعدش برای خودمون سه تا پیتزا و یه قابلمه قارچ سوخاری
سفارش می دادیم ...
دلی از عزا در میاوردیم ...
طلایی مریض شده ، پول نداریم ببریمش دکتر ... حتا پول نداریم براش شربت آموکسی کلاو بخریم 
چند روزه ، چند تا کفش و کیفمو گذاشتم دیوار وشیپور ، بلکه کسی بیاد و بخره و یه پولی بیاد دستمون ...بلکه بتونیم چند تا پیتزا بخریم ولی خبری نیست ... چیه خوب ، دلمون پیتزا میخاد
یه آهنگ جدید از حجت اشرف زاده دانلود کردم به نام بی خبر از تو .... فوق العادس ... خیلی قشنگه . صبح داشتم فکر می کردم که کاش حداقل عاشق یکی بودم و بیاد اون این آهنگو گوش میدادم ...
، و یه حس عذاب وجدانی تو وجودم سیطره کرد و فریاد کشید ... عاشق خدااااا باش ... به عشق خدا زندگی کن ...
و من عاشق خدا هستم . حضورش را در هر لحظه ی زندگیم احساس می کنم . من معجزات او رو در زندگیم می بینم . هر روز صبح که پاهای بلورو می بینم می گم خدایا شکرت . گاهی پاهای بلورو می بوسم ... پاهایی که در سال 94 دو بار ، بصورت کامل از بی حس شد
و چه بگویم که چه روزهایی را از سر گذراندم . و بعد معجزه شد . خدا معجزه کرد . به من و به زندگی پر از خستگی من رحم کرد ... به تنهایی من و فرسودگی جسم و جانم رحم کرد . پاهای بلور را به من پس داد که یک عمر شکرگذارش باشم ... خدایا ممنونم . سلامتی بچه هام ، اوج خوشبختیه ....
من خوشبخت ترین زن دنیا هستم . مرسی که بلور و طلایی را در سلامت کامل جسمی و ذهنی به من دادی ، مرسی که من سلامت هستم و می تونم کار کنم و برای اونا خونه بخرم ، ماشین بخرم ، کتاب بخرم ، غذا بخرم ، خدایا مرسی که هستی . خدایا اینهمه به من لطف می کنی ، دلم میخواهد بغلت کنم . باورت میشه ؟ یه وبلاگ بغلی کلمه ، یه وبلاگ بوسی کلمه ، به من نمیدی ؟؟؟
برچسب:
نویسنده: کوروش قنبری