چند وقت است که دلم پر شده و می بینم که نمی توانم کسی را در غصه هایم شریک کنم
خانواده ام که گناه دارند اگر غصه بخورند ، بگذار فکر کنند من خوشحالم و به من خوش می گذرد
خاهرم خیلی حساس است ، زود به گریه می افتد ، زود می شکند ، دلم برایش می سوزد ،
مادرم را که هم نگو ، معده اش درد میکند ، کبدش هم که دکتر گفته چرب است ، پلاکت خونش هم آمده پایین ،
کلا رنگ و رو ندارد ، مریض است ، دلم نمی آید با او درد دل کنم
هی می گویم و هی کلمات در دهانم خشک می شود ، منصرف می شوم ، می خندم ، الکی حرف عوض می کنم ، دلم قل قل می کند ، آخ که نگویم از پدرم
پارسال بود سکته کرد ، برایش فنر گذاشتند ، دیابت دارد ، لاغر شده ، پسرها حرصش می دهند ،
پسرها را هم که نگویم ، لا ابالی ، بی مصرف ، بدرد نخور
یکیشان عرق خور شده و شبها می آید و به سر مادر و پدر پیرم عربده می کشد
یکیشان هم که خنگ است ، هی کار می کند و کار می کند و پولش را خرج این زن و آن زن می کند
زن عقدیش را هم که سر همینخانم بازی طلاق داد ...
شوهرم را چه بگویم
می شود با او حرف زد؟؟ یک آدم غمگین افسرده ، بدبین ، پرخاشگر ، ترسناااااااااااااااااااااک ، ترسناک
ترسناک . ...بی منطق و زبان دراز و بد دهن.
آخ بمیرم برای بلورم ، چشمهای درشتش ، گاه شاهد بدبختی من است ، وقتی پدرش مرا در کنج آشپزخانه به خاطر آن خاهرهای لعنتیش گیر انداخته بود و سیلی می زد ، بلور و طلایی نگاه می کردند
گریه می کردند ، بلور ترسیده بود ، اما با وجود آن ترس ، پریده بود سمت پدرش ، دستهای پدرش را گرفته بود و التماس می کرد که مرا نزند ، من چشمهایم در اثر آن دو سیلی محکم گیج می رفت و موهای سشوار کشیده و پریشانم روی شانه های لاغر و باریکم تاب می خورد و تاب می خورد و من از رمق می افتادم تا او از رمق بیفتد .
همه ی اینها که گفتم به کنار
همه ی این دردها به کنار
طلاییم ، زانوهای لکه دارش را کجای دلم بگذرارم
از آن شمال لعنتی شروع شد که من خیرِ سرم خواستم ثواب کنم و آخر تابستان ، برادر و زن برادر و بچه های برادرش را بردم شمال
ویلای شمال محمود آباد
همان روز اول دیدم که زانوی طلاییم لک سفید افتاده
فکر کردم خاکی یا کثیف شده ،بردمش حمام ، حسابی سابیدمش ، اما آن لکه سفید نرفت
پاک نشد
آمدیم کرج ، دو باری بردیمش پیش دکتر پیشان ، پمادی داد ، مدتی رژیم رعایت کردیم ، گاه خوب می شود .
برچسب: روزهای,
نویسنده: کوروش قنبری