که این من هستم
چطور در خانه اینها من اینقدر گستاخ شدم
چطور یاد گرفتم به چشم آدمها نگاه کنم و حرف دلمرا بزنم ، حرفی که آزارم داده و روی دلم گیر کرده
من باورم نمی شود ، نمی گویم بره بودم ، نه ، اما گرگ شده ام ،
مرجان میگفت اینها می گویند که رویا به آدمها به شکل پل نگاه می کند
کافیست که از آنها بگذرد
دیگر نگاه هم نمی کند
راست می گویند ، من اینجوری شده ام
دیگر اطرافیانم را دوست ندارم .
آدمها را دوست ندارم
جنگجو شده ام ، می تازم و نمی سازم
گارد دارم ، تلخ حرف می زنم ، آزار می دهم
نمیدانم چطور شد اینطور شدم ( احتمالا در اثر سالها سختی کشیدن) ولی این رویای تلخ سرد بی محابا با حرفهای تلخ و گزنده و رک که می شکند آدمها را ، بد هم نیست
مستقل شده ، می تواند تنها به نهار خوری برود
یک گوشه ای بنشیند ، ناهار بخورد و تنها برگردد
رویای درون من ، رویایی که تلخیهای زندگی تلخش کرد و او را از آرمانهایش جدا کرد
رویایی تلخ و پر از حسرت
بد هم نیست .
مث قهوه ی تلخ
برچسب: متعالی,
نویسنده: کوروش قنبری