خرید بک لینک
من باورم نمیشود

که این من هستم

چطور در خانه اینها من اینقدر گستاخ شدم

چطور یاد گرفتم به چشم آدمها نگاه کنم و حرف دلمرا بزنم ، حرفی که آزارم داده و روی دلم گیر کرده

من باورم نمی شود ، نمی گویم بره بودم ، نه ، اما گرگ شده ام ،

مرجان میگفت اینها می گویند که رویا به آدمها به شکل پل نگاه می کند

کافیست که از آنها بگذرد

دیگر نگاه هم نمی کند

راست می گویند ، من اینجوری شده ام

دیگر اطرافیانم را دوست ندارم .

آدمها را دوست ندارم

جنگجو شده ام ، می تازم و نمی سازم

گارد دارم ، تلخ حرف می زنم ، آزار می دهم

نمیدانم چطور شد اینطور شدم ( احتمالا در اثر سالها سختی کشیدن) ولی این رویای تلخ سرد بی محابا با حرفهای تلخ و گزنده و رک که می شکند آدمها را ، بد هم نیست

مستقل شده ، می تواند تنها به نهار خوری برود

یک گوشه ای بنشیند ، ناهار بخورد و تنها برگردد

رویای درون من ، رویایی که تلخیهای زندگی تلخش کرد و او را از آرمانهایش جدا کرد

رویایی تلخ و پر از حسرت

بد هم نیست .

مث قهوه ی تلخ

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۵ساعت 14:15&nbsp توسط رویا |

برچسب: متعالی, نویسنده: کوروش قنبری تاريخ: پنجشنبه 23 شهريور 1396 ساعت: 14:36

صفحه بندی