خرید بک لینک
پری روز هستی کلاس زبان داشت ،منم تو فاصله ی کلاسش در مغازه را طبق معمول این روزهایم باز کردم

ساعت نه و نیم بود که مغازه را بستیم و سه تایی رفتیم خرید . یه کم میوه و سیب زمینی و پیاز و ...

وقتی رسیدم خونه بخاطر بی خوابی شب قبلش و پر کار بودن روزش خیلی خسته بودم . دراز که کشیدم چشمام خودبخود بسته شد . اما بلور و طلایی تلویزیون نگاه می کردن . صبح که شد عذاب وجدان شدیدی گرفتم . از اینکه وقتی برای اونها نمی ذارم و تابستونشونو مجبورن یا تو خونه باشن یا خونه ی مامانی ، از دست خودم دلخور شدم . دیروزم که یه سر رفتم وبلاگ مهربانو و جو گیر شدم که امروز دو تا جوجمو ببرم گردش .

ساعت سه و نیم بود رفتم خونه و بهشون گفتم میخایم بریم سینما . از خوشحالی بلور بهتش زده بود و بهم نگاه می کرد . طلایی هم که هنوز نمیدونه سینما دقیقا یعنی چی . الکی خوشحالی می کرد و بیشترین غصش این بودکه کفشش تو جاکفشی نیست:) خونه مامانی جا مونده بود.

حاضر شدیم و شهربانو را رسوندیم خونه و سه تایی راه افتادیم . سینما ساویز فیلم نه نه قلقلی را گذاشته بود و منم تو اینترنت دیده بودم که ساعت 5 شروع میشه .

رفتیم سه تا بلیط خریدیم و یه کم تنقلات . جفتشون خوشحال بودن . سینما تقریبا خالی بود و ما می تونستیم تا حد مضحکی دائم صندلیهامونو که زیاد راحت نبود و نمی تونستیم قشنگ پرده را ببینیم عوض می کردیم .

فیلم ساعت شش و نیم تموم شد و بعد از یه کم گشت و گذار تو گوهر دشت رفتیم ماشینو از پارکینک روبروی خیابان سینما ساویر( شبیه مخروبه بود) برداشتیم و اولین شهربازی که دیدیم ترمز کردیم .

سه تایی رفتیم شهر بازی و جاتون خالی پنجاه تومنی پیاده شدیم .

بعدشم خسته و له ساعت 9 رسیدیم خونه .

بلور و طلایی تو ماشین از خستگی خابشون برده بود. دلم براشون سوخت . مث دو تا جوجه تو هم فرو رفته بودن ( یادم باشه صندلی ماشین مهرادو باز کنم ، جاشونو گرفته و مهرادم دیگه رو صندلیش نمی شینه )

ولی خوب شام نداشتیم . یه کم ناگت بود بلور خورد و طلایی هم شیر خورد و سه تایی خابیدیم .

به ما خیلی خوش می گذره . بودن و نبودن او تو زندگی من هیچ تاثیری نداره و تنها دلتنگی این دو تا جوجس که فکر منو درگیر می کنه . خدایا بابت سلامت بچه هام ازت ممنونم .

برچسب: نویسنده: کوروش قنبری تاريخ: جمعه 26 شهريور 1395 ساعت: 3:29

صفحه بندی